نادیده ها
از دیروز تا امروز
در زیر شعر "همین دقیقه ی داغدار ِ به هق هق(...)" را از رنگ می زنیم چه خوب است خوردن نان و دیدنش در دست دیگری.... س... همین دقیقه ی داغدار به هق هق دقیقه ی دق به دار دقیقه ی دق در هم نشینی دیوار همین دقیقه ی داغدار به هق هق به سُمّ ساعت تکرار دقیقه ی دق به خاک هجوم زار ِ زمان بی که بگذرد ای هزاره ی ضحاک نه چون و نه چندان به چنگ عصاگرز استین گشاده ی خندان به داغ ِمردم بی سود دقیقه ی کمتر دقیقه ی سامی صبوری دانا تقاتق نگذر دقیقه ی نه دقیقه ی هرگز دقیقه ی خط های ِمطلق ِ قرمز دقیقه ی نه دقیقه ی لالان دقیقه ی لالا دقیقه ی لا به قاب های معرق عکس خدا و های های عزا دق دقیقه های دریدن درود و مدارا و باز های های عزا دق دقیقه های دو رو دقیقه های مگر کاش های مگو دق و های های عزا ظن دقیقه های بی زن هراس عصمت و عصیان کفن کشیده به سر تا مباد ِ باد و بلا لا.... لا اله الا الله از این دمادم ِ هق هق دقیقه ی دق به زعم من اما تمام اشعار فارسی به نوعی مرثیه سرایی اند چرا که گاه برای جامعه درد میگریند گاه برای مردمشان لذتی می افرینند و شیرینیه زبانشان را یاد اوری میکنند . از حافظ و رودکی تا نیما و شاملو و هیجکس و شاهین نجفی هرکدام برای مردم زمان وقتشان مرثیه سراییدند و ایینه بودند.اما چون در فرهنگ محاوره ای مان مرثیه را مسوول اشک ساخته ایم بیشتر گریه ساز مینامیمش (کسی چه می داند شاید این که شعر جن است و مردم این خاک بسم الله علتش همان نام مرثیه و یاداوری اشک ها باشد) س... ۲۹/۵/۸۸ چهار برگ دیگر از کتاب را که با مرثیه همراه است ورق بزنیم :(سه مرثیه) اتا رفتی و نگفتی این همه خیابان رفته با تو را جز با نرفتن چگونه طی کنم.نترس! گاهی تو را بی هوا به همان اسم دلخواه قدیمی صدا میزنم بی هوا به همان اسم دلخواه قدیمی به یاد علی علیزاده و پانزدهم تلخ اذر... (...) نگذاشتند که ازین بیشترها نوش و سلام گوی هم باشیم.حال سال هاست که هوایپیما سقوط میکنند و عادت کرده ایم که بگوییم تقدیر...خلبان...شهید... من ازین واژگان دهن خورده ی مسموم خسته ام و دشنام را با صدای بلند ترجیح میدهم.چقدر خوب است حرف های نانجیب مردم بازار...... مرثیه یکم در بی مکانی نابودنت مرا فرقی نمی کند که بگویی شمال یا جنوب یا جنب این همیشه ی مغموم زندگی مرگی ست در تداوم و تکرار اینبار بار دیگر هر بار بگذار بگذریم (چیزی به یاد باد حتی به خاطر باران نمانده است) ای اوی رفته از این کو کو پای رفتن از این کو؟ کو باد رفت من از یاد از پوچ اینهمه کو کو؟ از دامنت بپرس و از دریا اشعار علی زرنگار به اعتقاد من بی هیچ مبالغه و اغراقی شاهکار است و مهر محکمی بر این پنجره است که او بسیار خوب خوانده بسیارتر دیده و شنیده است.کاری که گمانم عظیمی از ما نمی کنیم و خود را از خواندن و دیدن و شنیدن معاف کرده ایم . با داشته های مادر زادی مان برای هر نوع مساله ای در جامعه از فوتبال گرفته تا شعر و ادبیات و سینما و سیاست نظر می دهیم و حکم صادر میکنیم وبادی به غبغب می اندازیم و این بلا از علی زرنگار و اشعارش هم دوری نخواهد کرد . قطعن می دانم و دیده ام که هستند و خواهند بود "نا کسانی" که اشعارش را قدیمی و تحت تاثیر بخوانند هستند کسانی که نخوانده او را نقد میکنند (که البته بی شک میتوانند اشعارش را دوست نداشته باشند اما انکارش کار بیهوده و اقل برای من خنده اور است .بیشتر روی سخنم با افراد بیش فعال در زمینه ی مدرنیزم است) حتی زحمت درک شعرش را هم به خود نمی دهند چرا که حتمن او را پیشتر و بیشتر از خود می بینند چه باک به همه شان همین یک جمله را از پانویس اشعار کتاب هدیه میکنم : اگر در پی لب مطلبیدُ پاتابه نگشوده بگویمتان: از تو به خیر و از ما به سلامت کاری را که اغزیده ام را بسیار دوست میدارم و به پشت سر خویش هم نگاهی نخواهم انداخت چرا که فقط کار دل است و بسیار تر احساس مسولیت (در حد توان البته) و بی شک علی زرنگار اخرین دیده ی این وبلاگ نخواهد بود . و اما پیغامم را قبل از جریمه های خطی شما به شما(...) تقدیم خواهم کرد : شک نکنید که از اوردن نام شاعر یا نویسنده یا خواننده اهنگساز و هرکس که مارا با قلمش شاد و امید وار کند به هر نحو حتی مبالغه هراسی ندارم چرا که خود از جمع کسانیم که هیجان زیادی برای گفتن دارم و تا همیشه ی دریاها نامشان را فریاد خواهم کرد و به سپیدی می دانم که در این جا تعریف کردن را اصولن برداشتن دستمال می انگارند و بس .چه باک که راه این دلکده مثال راه "اخوان "در شعر چاووشی از کتاب "زمستان" است (بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ) به سفارش دوستی شعری از علی زرنگار را برایتان رنگ میزنم سرو باشید س... چ امشب گشوده هرچه حجاب است و بگشوده دوست دست بگشای دست و خوناب دیده شوی از قرار دست دستت رسید اگر که به دامان دوست دوست! دیری نگر جمال و سر نه کنار و مستانه بوس دست مستانه بوس دست شاعر در پانویس شعرش اینگونه می نویسد: این شعر قسمت پایانی نریشن کاری بود که برای موسسه ی فرهنگی-هنری رایکا نوشتم.نخستین تجربه در جان بخشی به نگاره های ایرانی که به شهادت من(که تنها نوشتن نریشن ان را بر عهده ام بود)زحمت فراوانی بر سر ان کشیده شد چه کسی دانست؟چه کسی فهمید؟چه کسی حمایت کرد؟ کاشا که دست باد آه اگر که صورتت به ماه... ماه هم نبود اگر نبود رنگ چشم هات اگر نبود رنگ هر کجا نگاه میکنم نبود رنگ هم نبود اگر نبود باد اگر نبود دل نبسته گر که موت بسته بود و باز اگر نبود آه اگر دست هات مهربان نبود اگر لبات لا به لای حرفات گم نبود اگر صدات این نبود اگر صدات گوش های من تورا نمی شنود وای اگر نگام شرمناک پیرهن تنت نبودنت نبود شرم هم خدا و هم خدا خدا نبود آه اگر خدا تو را تو را چنین نمی سرود آه اگر نمی سرود اگر خدا اگر نبود . شعر شامه اوست بویا جهان او چهارمین شعر کتاب است و به گمانم شما هم مانند من انگشت به دهان موسیقی ناب و اهنگ کلماتش شدید موسیقی که پیشتر در اشعار "اخوان ثالث" و "نصرت رحمانی" دیده بودم و اما شعر بالا نه از "اخوان ثالث" و نه "نصرت رحمانی" که همه اش از" علی زرنگار" شاعر اکنون ایران خانوم است . شاعری که بیشتر و پیشتر از گفتن به خواندن و دیدن وفا دار است و به گانم او جوهری دارد که کمش من ندارم و ان ایمان است چه سرو است که بدستش اوریم . و سر اخر در پا نویس شعر اینگونه اورده است : کاش همواره برگی باشد که بر مشکوکات خود عددی بیاویزی و بر پای ان حقیقت پنهانی را رها کنی تا راه خویش باز یابد.ادبیات حقیقی خود از مقوله حقیقت عاری ست. ما در پس اتفاقات بزرک ادبی همواره در حظ نگفتن می مانیم . این طبیعت ادب است . راز ادمی پرده پوشی ست نه پرده دری. علی زرنگار "راز ادمی پرده پوشی ست نه پرده دری" به گمانم این جمله حکایت من و ماست حکایت آزمون و خطاست و شاید حکایت لرزان شانه هاست و شاید حکایت عشق...نمی دانم اما دیالوگ اخر پرویز صیاد در سریال دایی جا ناپلئون(ناصر تقوایی) به خاطرم امد که به سعید با قیافه پرفسور مابانه ای در حال مستی گفت :این مهم نیست که لیلی رفت مهم اینه که تو عشق و شناختی این مرد شدنه...(و از در اتاق با غروری درونی بیرون رفت) . راز ادمی پرده پوشی ست نه پرده دری........... هزار نقطه چین برای بستش کم است و یکی کافی.... سرو باسید س... ۱۹/۵/۸۸ نام:طوبا تو با کدام لبت لبخند میزنی؟...(علی زرنگار ) به گمانم که برای بیشترمان این اتفاق افتاده است که هنگامی که برای خرید کالایی به سوپر مارکت میرویم نام یک کالای مصرفی در سوپر مارکت نظرمان راجلب میکند.با این که تا به آن زمان برای خرید همان کالااز مارک دیگری استفتده میکردیم. اما این نام کالای جدید مارا وادار به خرید آن محصول میکند گیرم که حتی محصول خوبی نخریده باشیم اما به خوبی میدانیم که جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود حتی اگر فاسد و تاریخ گذشته باشد.پس هزار درود به مسئولان تبلیغات آن شرکت تجاری که تنها با اندکی ذوق هنری ،مارا بران داشتند که کالایی جدید را امتحان کنیم. "طوبا تو با کدام نامت لبخند میزنی؟"درست عکس فرضیه بالارا پیش گرفته است چرا که نه تنها نام کتاب، مارا به خواندنش مجبور میکند بلکه پس از خواندنش دیگر محصولاتی از این دست را دل دل و کتاب های شبیه به هم را در کتاب خانه خود زندانی خواهیم کرد.نام کتاب در ذهن سوال میسازد ،لبخند معنی داری به زبان می آورد،ما را به فکر وا میدارد،اطلاعاتی در مورد محتوایش نمیدهد ، نمیدانیم شعر است یا رمان ، خواننده را به حیرت وا میدارد،(لبخند با یک لب؟)به ورق زدن کتاب تشویق میکند ، این به حتم همان باز معنا دهی زبان فارسی است که شاعر،خود آگاه یا نا خوداگاه به درستی در نام کتابش آورده است. کتاب خوان ها به خوبی میدانندکه هنگام ورق زدن یک کتاب نا خود آگاه چند برگ را همیشه سرسری رد میشویم ،اولین برگ به نام خداست چراکه در تمام کتاب ها می آید و همه خوانندگان آن را از برند و به زعم من نخستین شعر این کتاب برگ اول آن است صفحه ای سفید که بالای آن به جای "به نام خدا" نوشته شده است "او"... برگ دوم مقدمه است چرا که یا ناشر برایمان جدی نیست یا حرف های نویسنده قبل از خواندن کتاب،(چه باک شاید از آندسته ایم که خود اثر هنری را میبینیم و بس)کتاب مقدمه یا پیش گفتار یا سخن ناشر یا... ندارد و جایگزینش را از سه یاد داشت پر میکند گه چنین است: صفحه 9 و 10: یادداشت نخست: من از بسیاری،بسیار آموخته ام،دِینشان به دوش است و نهان جاودانه مهر و مهرشان را به دل،اما به اسبابی چند،نامشان را (عزیزا مکرما)به دل میمانم و نگاه-ادب را تنها به ذکر تقدیمی ها بسنده میکنیم.امید است خود از توصیف خویشتن در یابند. یادداشت دوم: چه یادداشت وپا نوشت ،چه هامش و حاشیه،همه جای این کتاب قلمرو قلم است ودر تملک کلمه. به عللی چند از پیشگفتار و مقدمات دیگر صرف نظر کردم وپا نوشت را بر احوال این کتاب مناسب تر دانستم. گاهی این پانوشت ها شرح وبسط کامل اند ،گاهی زایمان بی گاهی ز زهدان ذهن آشفته ای که منم.خرده مگیرید ،که مرد جان به لب رسیده ...خط و ربط نداند.پاره های پس و پیش هذیان خورده ایست ،تنیده بر تن کاغذ.فروتنان قلم خورده روسیاه.برخیش یاد باد و یادگار است،برخیش حکایت دیرین شکایت،همه از دلخوری ،همه از دل پری. یادداشت سوم: در این کتاب،برخی اشعار در خوانش نخستین،مخاطب را به شنود موسیقی واج ها فرا میخوانن.این کلمات در بدو امرنا آشنا ی گوش و چشمند اما مداقه ای مختصر،دقاق کلام باز مینماید و پیروِِ آن معنا نمود می یابد. از این رو این کتاب را محل گذار بی تامل ندانید وگذر،که آن این اشعار آسان آسان به چنگ نمی آید.این است پیشنهاد پیشاپیش شاعر. (لطفا برای دیدن بقیه متن به ادامه مطلب مراجعه کنید) که مرگ از مادرش میرا دریغ از خاندانش در دو از دردا که زاری مرده وش دم را نفس از دم به دم از من من از این دام دام تن بر من درختان،سوز آتش را (برای مطالعه باقی شعر به ادامه مطلب رجوع کنید) نام نخستم خدا بود فرزند کوچک پدری که فرزند بزرگ هیچ کس نبود. من جهانم را قاب میبندم و قاب های مرا تار عنکبوت... شعر بالا از علی زرنگار است ، شاعری که بسیارانی در نمایشگاه بین المللی کتاب به دنبال کتاب هرگز چاپ نشده اش(طوبا تو با کدام لبت لبخند میزنی) میدویدند.قلم به دستی که شرافتش را به اسکناس های دولتی نفروخته است . کتاب نابش را زیر زمینی به چاب رسانده است تا دوستانش بخوانند وآفرینی و حسرتی دیده گانشان را محصور کند که چه بسیارانی مانند علی زرنگار در اتاق هایشان میمانند و صدایشان مدخلی را پر نمیکند اما جاده ی این وبلاگ راهی دیگر را در دل میکند و خطی دیگر مینوسید. اهلی نمیشوم در اقلیم روباه،پیشه ام دیوانگیست و به شکل غم انگیزی عکاس کلاغ های رند و سایه های سیاه و آواز های مرگم،با موهای همیشه کوتاه و قامتی در محدوده مجاز ساز این پا نویس های ناب مرا به رقص آن داشت تا این دل نامه را برایش بنویسم و او را سر آغاز این دلکده بیاورم .اکثر شعر هایش را از بر و بسیارانی از آن ها را مدام زمزمه میکنم،ناب جوانی که یک چکمه برای چهار فصلش کافیست و بر گ های کاهی را را برای نوشتن دوست میدارد و شیر یا خط را برای دو را هی بزرگ رفتن و ماندن و چه سبز که واقعیت را به حقیقت و ژندگی را به زندگی ترجیح میدهد. معمولا پانویس ها در شعر فارسی تقدیمات شاعر یا گاهی هم در صورت لزوم معانی برخی لغات را نشان میدهد.پا نویس این کتاب مرا بیشتر به خواندنش وا داشت چرا که خود شعریست از زرنگار های این سرزمین... علی زرنگار پسر شاعر مسلک و فراری از زندگی شاهی با خفت،برای من تعریف هنر این سرزمین است ، چرا که اشعارش آینه تمام نمای زندگی ماست برایش تا خون در قلم هایم هست مینویسم و او را پیوسته فرزند ایران فردا لقب خواهم داد و به تکرار،شعر هایش را در این ماه برایتان مینویسم تا شاعری از این خاک را برایتان فریاد کنم... به قول شاعر: این پای هرزه پوی پیاده میداند،آواز های بیگاه و سکوت ممتد جمهع ها غروب. حتم دارم که راست میگوید که شعر شامه ی اوست. کتاب"طوبا تو با کدام لبت لبخند میزنی" را تا نهایتش برایتان مینویسم تا از این نازنین بیشتر بدانیم سبز باشید نوشته شده توسط س .... 1388/05/8 در این وبلاگ برآنیم تا نادیده هارا دیده بانی کنیم و نا خوانده ها را گویایی. نه در روزی آفتابی ،نه در خانه ای غمگین ،نه در وزارت اطلاعات و نه زخم خورده در راه روهای ارشاد و نه در زندان،در هیچ کجای خانه ایران خانم به فکر راه اندازی این تارنگار نیفتادم برایم نامش نادیده ها شد چرا که حمید ناب دوستش میداشت ،اولین شعرش از علی زرنگار ،یکی از پسران ایران خانم ، نوشته شد زیرا که بسیار دوستش میدارم. ایستادیم تا هنرمندان و ناب جوانان ایران زمین و کسانی که با قلم و کتاب دوستند را پیدا کنیم و در حد بضاعتمان نامشان را تکرار کنیم و آثارشان را ورق بزنیم،مگر نه این است که هنر را میان خود باید جست؟من و ما برانیم که تا دختران وپسرانی که در نمایشگاه کتاب به دنبالخط های نا مرئی میدوند را از این وبلاگ سبز کنیم .کسانی را که بگوییم که نگفتند شعر و ترانه ای را بخوانیم که نخواند چرا که قلمشان زا غریبه میدانستیم ومیدانند. از ستایش بزرگان دولتی هنر و نابزرگان بیهوده بزرگ شده خسته شده ایم و به دنبال نهال هلی هنر ایران زمینیم تا سال های بعد را مدیون بچه های فردا نباشیم چرا که حرف حرف فرداست و کار بچه هاست. سعی مان اینست که هر هفته یا ماه گروهی را معرفی کنیم ، آثارشان را بر رسی منیم در حد سن و دانشمان نقدشان کنیم ،شاید از ما بشوند واندکی در کار های بعدیشان استفاده کنند که اگر این گونه نشور هم باز ما کار خودمان را کرده ایم و قلممان را به جوهر فکر و مطالعه آغشته ایم.همین سبز. چه سرو که به این دلکده بیایید و نامتان را برایمان بلند فریاد و ما را از قلمتان شاد کنیم. سبز باشید نوشته شده توسط: س...1388/05/4
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

